دیگر همه ـشان را میشناسم!
طعم همه را از بَرم!
با کمی تغییری که به سادگی قابل حدس است!
به وجد نمی آبم...!
به وجد نمی آیم...!
به وجد نمی آیم...
برای سرگرمی ساعتی پیانو می نوازم.
ساعتی با روان شناس سابقم عشق بازی می کنم و به رسم هر هفته آنقدر شخصیتش را می شکنم تا قهر میکند، آشغال هایش -که اتفاقا به طور غیر عادی بهشان وابسته است- را زیر بغل میزند و نیمه برهنه از خانه خارج می شود.
من هم چاره ای ندارم جز این که چندین ساعت از حالت رسمی ام خارج شوم جلقی بزنم، روی کاناپه �ولو� شوم و کتابی از بودلر بخوانم!
سپس دوباره لباس بپوشم و پلی لیست امروز را چک کنم وچند آهنگی به لیست گلچینم اضافه کنم.
بوم را قاب میکنم و پس از هفته ای در دفتر نقاشی میکنم.
خاطرات را مرور میکنم و در پایان زیرسیگاری را پر و لیوان قهوه را لبریز می یابم !
در حین خوردن شام اولین باری که �میشا� ـیم را میل کردم را به خاطر می آورم.
چقدر مصمم و هیجان زده بودم !
با خود پیمان بسته بودم تا مرز بیماری کورو پیش روم :))
می خوابم و آخر هفته ی یک کنیبال فرسوده ی گرفته خاطر اینگونه سپری می شود!
برچسب:
نویسنده: آریا عباسیان